|
آخرین عشق-آخرین عاشق |
_ _ _ _ _
برج ويرانم غبار خويش افشان كرده ام
تا به پرواز آيم از خود جسم را جان كرده ام
غنچه ي سربسته ي رازم بهارم در پي است
صد شكفتن گل درون خويش پنهان كرده ام
چون نسيمي در هواي عطر يك نرگس نگاه
فصل ها مجموعه ي گل را پريشان كرده ام
كرده ام طي صد بيابان را به شوق يك جنون
من از اين ديوانه بازي ها فراوان كرده ام
بسته ام بر مردمك ها نقشي از تعليق را
تا هزار آيينه را در خويش حيران كرده ام
حاصلش تكرار من تا بي نهايت بوده است
اين تقابل ها كه با آيينه چشمان كرده ام
من كه با پرهيز يوسف صبر ايوبيم نيست
عذر خواهم را هم آن چاك گريبان كرده ام
چون هواي نوبهاري در خزان خويش هم
با تو گاهي آفتاب و گاه باران كرده ام
سوزن عشقي كه خار غم بر آرد كو كه من
بارها اين درد را اينگونه درمان كرده ام
از تو تنها نه كه از ياد تو هم دل كنده ام
خانه را از پاي بست اين بار ويران كرده ام