تبليغاتX
آخرین بوسه
آخرین عشق-آخرین عاشق

سلام به همه دوستای عزیز و گلم

امروز با توجه به نزدیک شدن به روز و لنتاین لازم دیدم یه چیزایی بنویسم ..

نه بابا قرار نیست که داستان های تکراری ولنتاین رو براتون تعریف کنم میدونم که خدارو شکر همه شما ها خودتون میدونید که ولنتاین یه روز هست که همه دوست دختر و دوست پسرا به هم هدیه میدن ...

جالبه که اکثرا هم در همین حد میدونن که گفتم .... حتی نمیدونن که ولنتاین روز نبوده یه انسان بوده .. یه انسان عاشق .... و حتی نمیدونن که این روز روزی بوده که این انسان عاشق مرده .... به خاطر همین سالروز مرگش رو به نام خودش (ولنتاین) روز عشق نامگزاری کردن ...

خیلی خوبه یه موقع هایی سطح اطلاعاتمون رو یه کمی بالا ببریم و کارمون فقط تقلید از کشور های غربی و اروپایی نباشه ...

چی شد که من اینارو گفتم ؟ چیزایی که ممکنه از ۱۰۰٪ جونای ایرانی ۵٪ بدونن ۹۵٪ ندونسته تقلید میکنن!!!

امروز رفتم بیرون . خیلی جالب بود تمام مغازه ها پرشده بود از عروسک های بزرگ و کوچیک برای ولنتاین (شاسخین هم راستی بود ) بعد جالب تر از اون این بود که توی این مغازه ها دختر های دبیرستانی ۱۶-۱۷ ساله فقط بود ... دکور همه مغازه ها عوض شده بود از حالت قبلی بیرون اومده بود شده بود همه قلب های بزرگ و کوچیک و رنگی ... یه مغازه عطر فروشی روی یه برگه ی سفید با خط درشت نوشته بود ولنتایم از تعجب آدم شاخ درمیآورد .... چرا؟

چرا؟

چرا؟

چرا؟

رفتم توی مغازه میگم آقا این نوشته رو که جلوی در گذاشتین بردارین مشکل تایپی داره در ضمن اون ولنتاین هست نه ولنتایم ... خودش از کار خودش خندش گرفته بود ...

بهتر نیست قبل از تقلید از یه فرهنگی که مال خودمونم نیست یه کمی تحقیق کنیم ؟

اصلا چرا تقلید ؟

چرا یه فرهنگ کاملا غربی که اصلا ربطی به ما هم نداره باید تقلید کنیم؟

باور کنید ما خودمون فرهنگ هامون خیلی زیبا تر و قشنگ تر از این چیزاست ...

آخه ما راهش رو هم بلد نیستیم

یه دوستی داشتم تا روز ولنتاین کلی هدیه گرفته بود پیشاپیش .... هدیه هارو باز نکرده میداد به کسی که بعد از اون قرار داشت باهاش (یه دوست پسر دیگش) خوب این چه معنی ای داره ؟

نه تنها ما با این حرفها انسانهای متمدن و با فرهنگی شناخته نمیشیم .. بلکه فقط بی فرهنگی خودمون رو به اثبات میرسونیم ....

 

مثلا یه دختر ۱۶-۱۷ ساله چی میفهمه از عشق و ولنتاین و این حرفا ؟ ها؟ از مدرسه تعطیل میشن میدون تو این مغازه ها عروسک میخرن بعد میگذارن توی یه کیسه زباله مشکی بزرگ که مثلا کسی نفهمه .. اون روز همه همینطوری بودن موقع رفتن به خونه .... انگار ساعت کار شهرداری عوض شده بود همه هم منتظرش بودن کیسه به دست تا بیاد ... نکنید این کارارو ....

منظورم به کسایی هست که فقط تقلید میکنن ....

به هر حال قصد بدی نداشتم اما وقتی این چیزارو دیدم واقعا نمیشد حرفی نزم ....

 

+ تاريخ 86/11/23ساعت 9:50 بعد از ظهر نويسنده مهدی |

__________________________ ______________ ____________________

22 بهمن

_ _ _ _ _

ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش

طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش

-

پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز

با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش

-

ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ !

ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش !

-

جز دو رویی و ریا سکه نیاندوخته ایم

کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش

-

باد حیثیت این مزرعه را با خود برد

ما کماکان به همان چند مترسک دلخوش!!

+ تاريخ 86/11/22ساعت 6:45 قبل از ظهر نويسنده مهدی |

__________________________ ______________ ____________________

زیستن

_ _ _ _ _

تمام زیستن من،خلاصه شد در تو

خوشا به زیستن من و یا خوشا بر تو!

در این کویر عطش،آتش است قسمت من

به غیر سوختن از من مخواه دیگر تو

فروتنانه ترین شاخه های آرامش

تویی و بر سر من سایه گستر تو

تو کیستی؟یکی از عشقهای بی تردید

برایم از همه از هر یقین فراتر تو

چه حرفهای عجیبی!خدا نخواهد بود

اگر خدا هم با عشق، ننگرد در تو

نه!خندهای تو،روشن ترین دلیل خداست

تویی خدا و ،خدا نیز هست یکسر تو

تو،اولین غزل عاشقانه ی من و باز

در انتهای همه ،باز شعر آخر تو

 

+ تاريخ 86/11/16ساعت 7:25 قبل از ظهر نويسنده مهدی |

__________________________ ______________ ____________________

من قافيه پردازم با عشق نمی سازم

در غربت چشمانت در فکر هم آوازم

ميگريم و می نالم در حسرت يک بوسه

در فکر نگاهی گرم در حاشيه می تازم

عمريست که درخاکم در قعر افقهايت

در خرگه چشمانت من زندگی می بازم

می خوانم به سکو تی در تار خم زلفت

در نيمه شب رفتن من حباب پروازم

غوطه می خورد اشکم برچين رخ سردم

چون رفت ز نتهايم آن باخته همــرازم

او رفت به سوی نور من گشته به حيرانی

در وصف غم رويش پاشيده ز هم سازم

+ تاريخ 86/11/13ساعت 1:27 بعد از ظهر نويسنده مهدی |

__________________________ ______________ ____________________

برج ويرانم غبار خويش افشان كرده ام
 تا به پرواز آيم از خود جسم را جان كرده ام
 غنچه ي سربسته ي رازم بهارم در پي است
 صد شكفتن گل درون خويش پنهان كرده ام
چون نسيمي در هواي عطر يك نرگس نگاه
 فصل ها مجموعه ي گل را پريشان كرده ام
 كرده ام طي صد بيابان را به شوق يك جنون
 من از اين ديوانه بازي ها فراوان كرده ام
 بسته ام بر مردمك ها نقشي از تعليق را
 تا هزار آيينه را در خويش حيران كرده ام
 حاصلش تكرار من تا بي نهايت بوده است
 اين تقابل ها كه با آيينه چشمان كرده ام
 من كه با پرهيز يوسف صبر ايوبيم نيست
 عذر خواهم را هم آن چاك گريبان كرده ام
 چون هواي نوبهاري در خزان خويش هم
 با تو گاهي آفتاب و گاه باران كرده ام
 سوزن عشقي كه خار غم بر آرد كو كه من
 بارها اين درد را اينگونه درمان كرده ام
 از تو تنها نه كه از ياد تو هم دل كنده ام
 خانه را از پاي بست اين بار ويران كرده ام

+ تاريخ 86/11/10ساعت 6:38 بعد از ظهر نويسنده مهدی |

__________________________ ______________ ____________________

 
و برف كه مي بارد
روي سطرهاي شعر من
و برف
كه پشت پنجره مي بارد
برف
برف
برف
وتازه مي فهمم
كه برف خستگي خداست
آن قدر كه حس مي كني
پاك كنش را برداشته
مي كشد روي نام من
روي تمام خيابان ها     
خاطره ها
             خنجر ها
+ تاريخ 86/11/07ساعت 8:22 بعد از ظهر نويسنده مهدی |

__________________________ ______________ ____________________

آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد

عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد

آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي

گريه تلخي در آغوشت كنم اما نشد

آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي

چون شراب كهنه اي نوشت كنم اما نشد

نازنينم، ياد تو هرگز نرفت از خاطرم

آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد

شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو

لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد

بعد از آن نامهربانيهاي بي حد و حصر

سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد

+ تاريخ 86/11/05ساعت 2:31 بعد از ظهر نويسنده مهدی |

__________________________ ______________ ____________________

داستان

_ _ _ _ _

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

+ تاريخ 86/11/03ساعت 4:0 بعد از ظهر نويسنده مهدی |

__________________________ ______________ ____________________

ديگر مرا به معجزه دعوت نمي كني
با من ز درد حادثه صحبت نمي كني
ديريست پشت پنجره مانده ام كه رد شوي
اما تو مدتي ست اجابت نمي كني
قولي كه داده اي به من از ياد برده اي
گفتي ز باغ پنجره هجرت نمي كني
بيمار عشق توست پرستوي روح من
از اين مريض خسته عيادت نمي كني
باشد برو ولي همه جا غرق عطر توست
گرچه تو هيچ خرج صداقت نمي كني
يكبار از مسير نگاهم عبور كن
آنقدر دور گشته ای كه فرصت نميكني
گل هاي باغ خاطره در حال مردنند
به ياس هاي تشنه محبت نمي كني
رفتي بدون آنكه خداحافظي كني
ديگر به قاب پنجره دقت نمي كني
امروز سيب سرخ رفاقت دلش گرفت
اين سيب را براي چه قسمت نمي كني
يعني من از مقابل چشم تو رفته ام
اين كلبه را دوباره مرمت نمي كني
زيبا قرارمان همه جا هر زمان كه شد
گرچه تو هيچ وقت رعايت نمي كني

+ تاريخ 86/11/02ساعت 8:7 قبل از ظهر نويسنده مهدی |

__________________________ ______________ ____________________