|
آخرین عشق-آخرین عاشق |
_ _ _ _ _
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هرچیز و هرکسی را
که دوستر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند...
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
_ _ _ _ _
دلم تنگ است اين شبها يقين دارم كه مي داني
صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني
شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين
ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني
ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم
چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي رانی
تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند
به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني
دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل
درون سينه ام آري تو آن موج هراساني
هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن
چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي دانی
_ _ _ _ _
غزال ساده که همزاد شهر من شده ای
فرشته ای که گرفتار اهرمن شده ای
شهید مسلخ عشقی و راست می گویند
که در لباس غزلهای خود کفن شده ای
وجود ماه مرا تاب جلوه کردن نیست
از ان زمان که تو خورشید انجمن شده ای
به بوی پیرهنت دلخوشیم ما و خودت
دوباره دست به دامان پیرهن شده ای !
تو مرغ باغ بهاری چطورمی گویی ؟؟
! اسیر بچه کلاغان بد دهن شده ای ؟
کشیده اند به مرداب کینه مردی را
!!!خوشا به حال خودت نازنین که زن شده ای
چه عاشقانه به شعرم نگاه میکردی
توهم در اینه مجذوب " خویشتن شده ای "
به این ترانه بخندیم یا که گریه کنیم ؟
غزال ساده که همزاد شهر من شد ه ای
_ _ _ _ _
تهران - چهارراه ... - داخل تاکسی
(دختر و پسر در کنار من نشسته در صندلی عقب)
دختر: من گفتم نمی آم!
پسر: اااا...من که حرفی نمی زنم! می گم تو يه هفته ديگه به من وقت بده...
دختر:چه فرقی می کنه...بابا نمی خوام. خسته شدم.
پسر:خوب من می گم چند روز با هم حرف نزنيم بعدش خوب می شه.
دختر:(با خنده) پس هر وقت خوب شد خودم زنگ می زنم...حالا يا يه هفته يا بيشتر!
پسر:آخه تو بگو من چه کاره بدی کردم!!
دختر:هيچی ... من خسته شدم.
پسر:من با خواهرت حرف زدم می گفت کنکور نزديکه برای اينه می خوای بعدش زنگ بزنی؟!
دختر:اه... نمی فهمی ها...بابا خوشم نمی آد ازت.
پسر:تو که دوسم داشتی!!!
راننده تاکسی: ميدون...جلوتر شمر وايساده نمی شه نگه داشت
کات
_ _ _ _ _
،گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي، روي تو را
.كاشكي مي ديدم
،شانه بالا زدنت را
- بي قيد -
،و تكان دادن دستت كه
- مهم نيست زياد -
،و تكان دادن سر را كه
عجيب ! عاقبت مرد ؟-
افسوس-
كاشكي مي ديدم -
:من به خود مي گويم
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
_ _ _ _ _
شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...
_ _ _ _ _
یک آدم بی حواس حوازده بود
بی خود خود را میان ما جا زده بود
بر سنگ مزار من همین را بنویس
این رود تمام عمر دریا زده بود
***
بنویس که خسته شد تلف شد جا زد
از بس که به سمت مرگ دست و پا زد
خود را به رکود سرد مرداب فروخت
رودی که نشست و قید دریا را زد
***
با هر تب و تاب و جذر و مد می خندد
فهمید به او نمی رسد می خندد
ما نیز شریک جرم دریا هستیم
دریا که به رود پشت سد می خندد
_ _ _ _ _
مثل یک رویا بود
دیدن و سوختن وسوزاندن
مثل یک رویا بود
دیدن چشم قشنگی که بهاران را خجلت میداد
مثل یک رویا بود
بازی نرم سرانگشتانم
روی دستان سپیدی که شاخه مریم را به رقابت میخواند
مثل یک دریا بود گل ابریشم اندامت
که دلم را به تپش می انداخت
من حقیقت میگویم کوچه ما امروز
عطر شیرین تورا نوشیده ست
چلچراغی از نور، حجله ای از شمع
سینی نقل و گل و سبزه و رنگ
زندگی چقدر شیرین است
وقتی از خنده تو، بی نهایت خنده
زیر این گنبد نیلی میپیچد
زندگی چقدر شیرین است
_ _ _ _ _
تن من قصه تردید و سکوت توی ذهن مبهم ترانه هاست
آخرین برگه سبز زندگی میون غربت عاشقانه هاست
دست من تنها نشون زندگی واسه پل زدنم رو به خداست
بغض تلخ آخرین قصه من غصه ای نیست ولی مرگ یک صداست
قصه بودنت ای هستی من منو تا چشمای نازت می بره
غزل های خیس بارون خوردمو واسه قیمت نگاهت می خره
قصه رفتنت اما واسه من دیگه حرفی واسه گفتن نداره
خاطرات روزای گذشته رو نمی خوام کسی واسم پس بیاره
حالا تو شمردن برگهای زرد توی کوچه باغ دلواپسی ها
می چینم ثانیه های عشقمو می کارم تو باغچه بی کسی هام
_ _ _ _ _
اين عشق ماندني
اين شعر بودني
اين لحظه هاي با تو نشستن
سرودني ست
اين لحظه هاي ناب
در لحظه هاي بي خودي و مستي
شعر بلند حافظ
از تو شنودني ست
اين سر
نه مست باده،
اين سر كه مست
مست دو چشم سياه توست
اينك به خاك پاي تو مي سايم
كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست
تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان
محبوب من به سان خدايان ستودني ست
من پاكباز عاشقم
از عاشقان تو
با مرگم آزماي
با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست
اين تيره روزگار
در پرده غبار دلم را فرو گرفت
تنها به خنده
يا به شكر خنده هاي تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست
در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت
من نيز مي ربايم
اما چه ؟
- بوسه،
بوسه از آن لب ربودني ست
تنها تويي كه بود و نمودت يگانه بود
غير از تو، هر كه بود
هر آنچه نمود
نيست
بگشاي در به روي من و عهد وعشق بند
كاين عهد بستني
اين در گشودني ست
اين شعر خواندني
اين عشق ماندني
اين شور بودني ست
اين لحظه هاي پر شور
اين لحظه هاي ناب
اين لحظه هاي با تو نشستن
سرودني ست